تبليغاتX
. . . سایه بان فردا . . .




























. . . سایه بان فردا . . .

پشت دریا شهریست ؛ قایقی باید ساخت ...

دیشـب شیفـت شب بودم . در حقـیقـت آخـرین شیفـت مـاه اردیبـهشـت بود . راستـش را بخـواهیـد برای تمـام شدن این اردیبهـشـت روز شمـاری کرده بودم . از بـس که سخـت بود ؛ از بس که شیفـت داده بودم آنهـم فـشرده ؛ و از بس که در گـیر کارآمـوزی ها و سمیـنارهـا بوده ام .

اصـلا راستـش را بخـواهـید دیـروز صبـح - شـب بودم . از تـمام بیـماران دیـشبـم ممنـونـم که مـثـل یک بـچه ی سـر بـه راه ، ساعـت ده شـب تـا شـش صبـح یـک سره خوابـیدند و کاری به کـار مـن ، که خـسته و بی نهایـت خـواب آلـود بودم ، نداشـتند .

ساعـت هفت صبح پاس گرفـتم و از بیمارستان بیرون آمـدم . البـته بیرون آمدنـش هم حکایـتی بود . بیمارسـتانـمان بزرگ است و درب خروجـی های متعـددی دارد . اما به لطـف سمـینار کشـوری که در حال برگزار است ، یا شایـد هم چون روز تعطیـل بوده ، درها را یکی در میـان قفل کرده بودند . و نتیـجه اش اینـکه من ویـکی از سوپـروایـزرهایمـان  (که او هم پـاس گرفته بود) هرکدام در دو سوی یـکی از درهای قفـل ایسـتاده بودیم و فـکرمان را بکار می انـداختـیم که برای رسـیدن بـه هم! جهـت امضا نـمـودن برگـه پـاس مـن چه راههای دیگری می توانـد وجود داشتـه باشـد! در نهایـت هم کلی همدیـگر را راهنـمایی کردیـم که از کدام طـرف بیایـیم که به هم برسـیم ، و دست آخر آقای سوپروایزر ما را قال گذاشـت و رفت! نمی دانـم شاید هم من قـالش گذاشـتم ، چون بدون توجه به حرفهایـش مبنـی بر ایـنکه بیـایم فـلان ضلع بیـمارسـتان ، راه دفـتر پرسـتاری را در پـیش گرفتـم و رفتـم پیـش آن یکی سوپـروایزر که داشـت چایـی بیسکـوییـت می خـورد و بـدون هیـچ دغدغـه ای برگه پاسـم را دادم امـضا کرد.

به خانـه که رسیـدم نفـهمیـدم کی بیـهوش شـدم ؛ تـا همـیـن الان ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 12:58 توسط **خانم پرستار**| |

 

خداوندا!

کـمـک کن همـیـشه یـادم بـماند ؛ کاخ آرزوهایـم روی انبـوهِ رویـاهایِ ناتـمـامِ فرشـته ای مهـربـان بنـا شـده ...

روزت مـبارک ، مـادر


به مناسبت روز مادر این آهنگ را تقدیم می کنم ، که شاید کمتر کسی می داند شاعرش (اردلان سرافراز) این شعر را برای مادرش سروده است .

پریچه*(معین)

پریچه : پری کوچک

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 16:30 توسط **خانم پرستار**| |

از قدیم گفته اند با یک دست نمی شود دو هندوانه برداشت . الحق که درست گفته اند . تحصیل همزمان با کار ، آنهم در دو شهر جدا ، که فاصله شان از هم چیزی در حدود هشتصد کیلومتر است ، شاید در ابتدای امر آسان بود ...

عادتم است مقالاتی که باید ترجمه شوند را با خود به بخش می برم ، گاهی اگر فرصتی پیش آید در بخش به کار ترجمه می پردازم . انصافا هم همیشه کارهایم با این روش خیلی جلو رفته اند . چند ماه پیش بود که یکی از سوپروایزرهایمان که خودش هم دارای مدرک کارشناسی ارشد است ، من را در حال ترجمه کردن دید . از اوضاع و احوال دانشگاه پرسید که از سختی و فشردگی کلاسها و شیفتهایم نالیدم و بعد هم خودم اضافه کردم که هرکه طاووس خواهد ، جور هندوستان کشد! سوپروایزر هم با خنده ادامه دادند که مواظب باش این طاووس برایت کابوس! نشود ...

این روزها برنامه ام بی اندازه فشرده است . شاید خستگی ، تنها حسی است که همیشه ی اوقات دارم . بارها پیش آمده سی و شش ساعت متوالی نخوابیده ام . صبح / عصر شیفت بیمارستان خودمان بوده ام ، شب در قطار و دوباره فردا صبح / عصر تهران کارآموزی داشته ام .

اوضاع معده ام حسابی به هم ریخته ، پارسال برایم تشخیص گاستریت گذاشتند ، اما فکر کنم الان اگر بروم آندوسکوپی ، از کاردیا به بعد فقط یک حفره ی عمیق وجود خواهد داشت!

.

.

.

راستش را بخواهید دلم یک مسافرت جانانه می خواهد ؛ بدون دغدغه ی کلاسها ، کارآموزی ها ، پروپوزال ، شیفتهایم  ... .

ــ کاش تابستان اوضاع آرام تر شود



پاوبلاگی پشت کامیونی! : بی تو ، با این همه خاطراتت چه کنم؟

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:39 توسط **خانم پرستار**| |

 

این اسکناس مدتی پیش به دستم رسید ،

شاید خیلی هم معمولی باشه ؛

اما در گذر این همه سال ، چی باعث شده این پول خرج بشه؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:49 توسط **خانم پرستار**| |

 

عکس

 

قبل از اینکه به فکر تغییر باشیم ، از داشتن جایگاهی امن برای فرود آمدن قدم بعدی مان ، مطمئن باشیم ؛
رفتن ، همه چیز نیست ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 22:0 توسط **خانم پرستار**| |

آدمهاي ساده را دوست دارم،

همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند،

همان ها که براي همه لبخند دارند،

همان ها که هميشه هستند،

براي همه هستند،

آدمهاي ساده را؛

بايد مثل يک تابلوي نقاشي

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است،

بسکه هر کسي از راه مي رسد

يا ازشان سوء استفاده مي کند ؛

يا زمينشان ميزند ؛

يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد.

آدم هاي ساده را دوست دارم.

بوي ناب ” آدم ” مي دهند . . .

 

پ ن : روز پرستار مبارک

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط **خانم پرستار**| |

یا مقلًب القلوب والابصار

یا مدبًر الًیل و النهار

یا محوًل الحول والاحوال

حوًل حالنا الی احسن الحال

سـال ۹۰ پـر بـود از دسـتـاوردهـای بـزرگ ، رسـیـدن ، تـحـقتق آرزوهـا ، اسـتـجـابـت دعـاهـا و رویـدادهـای خـوش .

" خـدایـا شـکرت بـه خـاطـر تـمـام چـیـزهـایـی کـه بـی هـیـچ چـشـمـداشـتـی ، در ایـن سـال بـر مـن بـخـشـیـدی "

اکـنـون در آخـریـن روز سـال ، در حـالـی بـه اسـتـقـبـال سـال جـدیـد مـی روم کـه بـا ارزشـتـریـن دارایـی ام ، خـانـواده ام ، در کـنـارم هـسـتـنـد  و این بـزرگـتـریـن دلـیـل خـوشـبـخـتـی مـن اسـت .

 

دوشنبه
۱۳۹۰/۱۲/۲۹

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 15:41 توسط **خانم پرستار**| |

بـعـضـی اتـفـاقـات را فـقـط بـایـد قـورت داد ــ

ـــ و بـرگـشـت سـراغ بـقـیـه ی زنـدگـی ...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 22:43 توسط **خانم پرستار**| |

مراحل ارائه ی یک سمینار کلاسی :

در اولین مرحله شما باید موضوعتان را انتخاب کنید . معمولا یا به دنبال موضوعاتی می روید که قبلا روی آنها کار کرده اید ، یا دیگران کار کرده اند و کافیست کپی اش کنید .  البته با توجه به دانشجو محور بودن دانشگاهتان ، زحمت انتخاب موضوع از دوش شما برداشته می شود و استاد محترم ، موضوعی با محوریت "ارتباط بین چراغانی پارسال  و بخش ویژه " (مرتبط با رشته ی تحصیلی تان ) برایتان انتخاب می کند .

در مرحله ی بعد لازم است که شما به دنبال یک رفرنس مناسب مرتبط با موضوع باشید . از آنجا که تمام دنیا با ما سر جنگ دارند و تحریممان نموده اند ، تمام سایت های علمی به درد بخور این دنیای مجازی فیلتر می باشند و یا اینکه از شما نام کاربری و رمز عبور می خواهند . پس قید مقالات معتبر غربی را زده و به سراغ همان کتابهای ترجمه شده ی خودی می روید . با زحمت فراوان مطلب مورد نظر را می یابید . دو روز و دو شب برایش وقت می گذارید و تایپ می کنید . سپس در مرحله ی بعد با همان فنون ابتدایی ازشان یک پاورپویت می سازید . در نهایت وقتی یک دور از اول تا آخر اسلاید ها را مرور می کنید می بینید اصلا به درد پرزنت کردن حتی در سطح اکابر نمی خورد! چه برسد به مقطع post graduate  معتبر ترین دانشگاه !!

اینجا ست که ذهنتان را به کار می بندید . کافیست کمی فکر کنید تا جرقه ای در ذهنتان زده می شود ، در سایت GOOGLE که هنوز به حمدلله فیلتر نشده است عنوانتان را تایپ کرده و از وی می خواهید با فرمت پاورپوینت برایتان SEARCH  کند . در کسری از ثانیه تعداد N  پاورپوینت در سایزها ، طرحها و مدلهای متنوع پیش رویتان قرار می گیرد . یکی را انتخاب کرده ، و به جای اسم محقق و نویسنده اش ُ  اسم  خودتان را در صفحه ی اولش می نویسید و با خیالی آسوده منتظر تاریخ پرزنت می مانید .

 

در هنگام تدریس ، استاد یا چرت می زند ، یا با یک مشت کاغذ ور می رود و یا هرازگاهی سری با علامت تایید تکان می دهد . همکلاسیهایت هم دارند جزوه ی جلساتی که غیبت داشته اند را رونویسی می کنند ، با عینکشان ور می روند ، از آن ته کلاس برایت شکلک در می آورند ، با موبایل بازی می کنند ، سمینار خودشان را مرور می کنند ، خمیازه می کشند و .... دست آخر هم که پرزنتت تمام شد با یک تشویق جانانه ، در جبران افعال متفرقه ی قبیحه شان حین تدریست ، یک حال اساسی بهت می دهند .

 *****

واضح و مبرهن است که مطلب بالا صرفا جنبه ی طنز داشت . هدف از آن توجیه غیبت طولانی مدتم بود . خواستم بگویم در این چند هفته آغازین ترم دو تقریبا هر هفته پرزنت داشته ام ، جدای از هزار و یک تکلیف جورواجور دیگر . در کل سرمان خیلی شلوغ بوده .

به بزرگی خود ببخشید .

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 16:36 توسط **خانم پرستار**| |

پـیـرزن حـدود هـشـتـاد و انـدی سـن دارد. از آن آدم هـای پـرتـوقـع نـق نـقـوسـت کـه بـا تـشـخـیـص پـانـکـراتـیـت بـسـتـری شـده اسـت . بـرایـش NGT گـذاشـتـه انـد و NPO هـسـت . بـه جـایـش روزی پـنـج لـیـتـر سـرم مـی گـیـرد . اتـنـدش تـاکـیـد دارد سـرمـش بـیـسـت و چـهـارسـاعـتـه انـفـوزیـون شـود تـا بـیـمـار ضـعـف نـکـنـد .
یـک هـمـراه دارد کـه هـمـه مـان را رسـمـا کـچـل نـمـوده ، هـر نـیـم سـاعـت گــزارش وضـعـیـت سـرم را مـی آیـد دم ایـسـتـگاه پـرسـتـاری ارائـه مـی دهــد . خــود مـریـض هـم حـسـابـی نـق سـرمـش را مـی زنـد و اصـرار دارد بـگـذاریـم شـام بـخـورد.
رزیـدنـت بـخـشـمـان آقـای دکـتـری اسـت حـدوداً سـی سـالـه . آخـر شـبـی شوخـی اش گـرفـتـه . رفـتـه بـالـای سـر مـریـض و خـطـاب بـه هـمـراه مـریـض ــ کـه دخـتـرش مـی بـاشـد ــ مـادرش را دخـتـر جـوان مـاهـرویـی تـوصـیـف مـی کـنـد و مـی گـویـد : از بـس این دخـتـر خـانـم  خـوشـگـل مـی بـاشـد ، ایـنـها هـمـه از سـر نـاز و عـشـوه اش اسـت . دخـتـرش نـخـودی مـی خـنـدد . دوبـاره مـی گـویـد اگـر دوتـا آدم خـوشـگـل تـو ایـن شـهـر بـاشـن یـکـیـش مـنـم و یـکـیـش هـم مـادرت!! دخـتـره مـی فـهـمـد دکـتـر از روی شـوخـی مـی گـویـد . امـا مـادره  کـه حـسـابـی جـدی گـرفـتـه ؛ مـی گـویـد : آقـای دکـتـر مـن شـوهـرم هـنـوز زنـده هـسـتـا!!!

قـیـافـه رزیـدنـتـمـان دیـدنـیـسـت!!

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 22:40 توسط **خانم پرستار**| |



بـاران ــ
دلـتـنـگـی ــ
و عـزیـزی کـه چـنـد روز پـیـش بـه خـاک سـپـردیـم ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:38 توسط **خانم پرستار**|

 

حـسـن هـمـزمـانـی رویـدادهـای نـاگـوار در ایـن اسـت کـه نـمـی دانـی غـصـه ی کـدامـشـان را بـخـوری ... 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 17:54 توسط **خانم پرستار**| |


آخرين مطالب
» اردیبهشت
» تو از هزار و یک شبی پریچه
» به کجا چنین شتابان؟
» شاباش
» صبر باید کرد ...
» تو : طعم شیرین سلامتی!
» ساقیا آمدن عید مبارک بادت ...
» اگر مانده بودی ...
» سمینار
» سوء تفاهم!
Design By : Pichak